جلال الدين الرومي

33

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

چون بىخبر بود مگس از پرّ جبرئيل * از تو خبردهنده چنان از تو بىخبر آمديم به تمامى قصّهء برصيصا . آن شيطان لعين و آن دشمن در كمين بعد از طلب بسيار دختر پادشاه آن ديار را اختيار كرد كه جمال او به نهايت و غايت رسيده بود . در مغز آن دختر در آمد و او را ديوانه و مختل و رنجور كرد . پادشاه اطبّا و حكما را جمع كرد همه در علاج او سست « 1 » شدند . شيطان در لباس زاهدى بيامد و گفت : اگر خواهيد كه اين دختر از اين رنج خلاص يابد اين دختر را بر برصيصا بريد تا او افسون و دعا بخواند و او را از رنج برهاند . ايشان نيز چاره نديدند ، سخن او را شنيدند . دختر را به نزد برصيصا بردند . دعا كرد ديو او را بهشت تا او صحّت يافت تا اين پادشاه بر قول اين ديو بارى ديگر اعتماد كند . دختر را به صحّت بازآوردند و شادى كردند . بعد از مدتى بازش ديوانه كرد . ايشان عاجز شدند . ديو آمد به همان صورت گفت اين را بر برصيصا بريد اما زود بازميآوريد مدتى مديد چندانك هم او « 2 » خبر كند كه صحّت يافتم ، ببريد . دختر را آوردند چو صدها هزار نگار بر برصيصا و گفتند كه اين پيش تو باشد مدتى تا تمام صحّت يابد كه ما را چنين گفته‌اند و چنين نموده‌اند . دختر را در صومعهء زاهد بگذاشتند و بازگشتند . دختر ماند در صومعه ، زاهد اگر آن زاهد عالم بودى هرگز در صومعهء خلوت دختر قبول نكردندى ، قال النبى عليه السّلام « لا تخلوا امراة مع رجل فى منزل الا و ثالثهما الشيطان » هرگز زنى جوان با مردى در موضع خالى جمع نيايند الّا كه شيطان ميانجى ايشان باشد ، القصّة بطولها ، چندان كرد و زد و گرفت كه بر برصيصا « 3 » ميل تمام شد با دختر و با دختر صحبت كرد ، دختر حامله شد . شيطان به صورت آدمى بيامد پيش برصيصا و برصيصا را متفكر ديد « 4 » . گفت موجب فكرت چيست ؟ برصيصا قصّه با او بازگفت كه دختر حامله شده است ، گفت : تدبير آنست كه دختر را بكشى و بگويى كه مرد و دفنش كردم . برصيصا چاره نديد « 5 » چنان كرد . شيطان بيامد به صورتى كه دختر

--> ( 1 ) - عاجز نسخه ( 2 ) - چندانك او نسخه ( 3 ) - كه برصيصا را نسخه ( 4 ) - يافت نسخه ( 5 ) - نيافت نسخه